فریاد
|
سال بی باران، جل پاره ایستمان
به رنگ
بی حرمت دل زدگی،
به طعم دشنامی دشخوار،
و به بوی تقلب.
ترجیح می دهی که
نبویی و نچشی.
ببینی که گرسنه به بالین
سر نهادن، گواراتراز فرو دادن
آن ناگوار است.
سال بی باران،
آب نومیدی است.
شرافت عطش است و
تشریف پلیدی.
توجیه تیمم.
به جد میگویی:
خوشا عطشان
مردن!
که لب تر کردن از این،
گردن
نهادن به خفت
تسلیم است.
تشنه را گرچه از آب
ناگزیر
است و گشنه را از نان؛
سیر گشنگی ام، سیراب عطش؛
گر آب این است و نان است
آن...
(احمد شاملو)
| | |