|
تو را چه سود
فخر به فلک بَرفروختن،
هنگامي که
هر غبار راهِ لعنتشده
نفرينات ميکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت،
که با ياسها به داس سخن گفتهای؟
آنجا که قدم برنهاده باشي،
گياه
از رُستن تن ميزند...
چرا که تو
تقوای سبز خاک و آب را
هرگز باور نداشتي...
□
فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود بياعتقاد سربازان تو بود،
که از فتح قلعهی روسبيان
بازميآمدند.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سياهپوش
ــ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!...
احمد شاملو
| | |